تبليغاتX
♥‏آسمان بــــــــــارانی من♥‏‏
 
خـــــــدایــــــاپشت'حصار'تکرارخطاهایم بنویس(جـــــــــــوانـــــــــــــی)
|+| نوشته شده توسط عشق من در 91/02/26  |
 شرمنده همتــــــون
ســـــــــــــــــــــلام دخمل خانومای نانـــــاز و اقا پسرای گـــــل ببخشیـــــد نتونستم بهتون بسرم باعرض پوزش بسیـــــــــار شرمسارم تا20خرداد نیستم با یادتون سر میکنم ههه مواظب خودتــــــــون و دلای مهربونتون باشیــــــــــن دوستــــــــــــــــــــــون دارم بسیــــاربسیــــــــار خدانگــــــــــــهدارهمتـــــــــون
|+| نوشته شده توسط عشق من در 91/02/27
 ـــــــــ
باقلم می گویم:ای همزاد...ای همراه...ای هم سرشت-هردومان حیران بازی های دوران های زشت-شعرهایم را نوشتی دست خوش...اشک هایم را کجــــــــــــــــــــــاخواهی نوشت؟؟؟
|+| نوشته شده توسط عشق من در 91/02/27
 وجودپوچ ما...
از مترســـــــکی سؤال کردم : آیا از تنهــــــا شدن در این مـــــزرعه بیزار نشـــــــده ای؟پاسخـــــم داد: در ترسانــــــدن دیگران برای من لـــــــذت به یادموندنی اســــــت پس من از خود راضــــــی هستم و هرگــــــز از آن بیـــــزار نمی شوم!! اندکـــــــی اندیشیدم و سپــــــس گفتم:راست گفتـــــــی!من نیز چنین لـــــــذتی را تجربــــــه کرده بودم!! گفت:تو اشتـــــــباه میکنی...زیرا کســــــی نمی تواند چنیــــــــن لذتی را ببرد مگـــــر آنکه درونــــــش مانند من با کـــــــاه پرشده باشـــــــــد....!!! (ممنون داداش آیدین گل)
|+| نوشته شده توسط عشق من در 91/02/26  |
 دانشمندان واقعی
روزی تمـــــام دانشــــــمندان در حــــال بـــــازی بودنـــــد و انیشـــــتین اولیــــــن نفــــری بـــود کــــه بایــــد چشــــم میگــــذاشت،او بایـــــد تـــا100می شمــــرد و سپـــــس شـــــروع بـــه جستــــــجو مـــــیکرد.همـــــه پنــــهان شدنــــــد بـــه غیــــراز نیـــــوتن.نیــــــوتن فقــــط یــــک مربـــــع بــــه طـــــول یـــــک متــــر کشیــــــد و درون آن ایستــــــاد دقیــــقأ در مقــــابل انیــــــشتین.انیـــــشتین شمـــــرد1..2..3........98..99..100او چشـــــماشو بـــــاز کـــــرد و دیـــــد کــــه نیـــــوتن در مقابـــــل چشمانـــــش ایستـــــاده.انیشتـــــین فریـــــاد زد نیــــوتن ســــک ســــک!!!نیــــوتن بــــا خونســـــردی تکـــــذیب کـــــرد و گفــــت مـــــن بازنـــــده نشـــــده ام.او ادعـــــا کــــرد کــــه اصــــلا مــــن نیوتـــــن نیســــــتم!!!تمـــــام دانشمــــــندان از مخفیــــگاهشــــون بیـــــرون اومــــدن تـــــا ببیــــــنند او چطـــــور میخـــــواد ثابـــــت کنــــه کــــه نیوتـــــن نیـــــست...نیوتــــن ادامــــه داد کــــه مــــن در یــــک مربـــــع بـــــه مســـــاحت یــــک متـــــر مربـــــع ایستـــــاده ام کــــه مــــن رو نیـــــوتن بـــر متــــر مـــــربع میکـــــنه و از اونجـــایی کــــه نیوتـــــن بــــر متـــــر مربــــع برابــــر یــــک پاســـــکال می باشــــد بنـــــابرایـــــن مـــن پاســـــکال ام...پـــــس پاســـــکال بایـــــد بـــــره بیـــــــــــــــرون...!!!!!!
|+| نوشته شده توسط عشق من در 91/02/26  |
 اینو داداش عماد عزیزم برام گذاشت (ممنون داداش)
پا به پای کودکی هایم بیا،‏ کفش هایت را به پا کن تا به تا،‏ قاه قاه خنده ات را ساز کن،‏ باز هم با خنده ات اعجاز کن،‏ خاله بازی کن به رسم کودکی،‏ با همان چادر نماز پولکی،‏ طعم چای و قوری گلدارمان،‏ لحظه های ناب و بی تکرارمان،‏ مادری از جنس باران داشتیم،‏ در کنارش خواب آسان داشتیم،‏ یا پدر اسطوره ی دنیای ما،‏ قهرمان باور زیبای ما،‏ قصه های هرشب مادربزرگ،‏ ماجرای بزبز قندی و گرگ،‏ غصه هرگز فرصت جولان نداشت،‏ خنده های کودکی پایان نداشت،‏ هرکسی رنگ خودش بی شیله بود،‏ ثروت هر بچه قدری تیله بود،‏ ای شریک نان و گردو و پنیر،‏ همکلاسی باز هم دستم بگیر...
|+| نوشته شده توسط عشق من در 91/02/06  |
 شب های دلگیر.......
بی تو با شمع،علی تا به سحر می سوزد/شمع میمیرد و او تا به سحر می سوزد/یک نفر مثل درختان سپیدار بلند/در خیالش همه شب بین دو در می سوزد...
حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود/خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود/ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه/گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود.....
گفتمش نقاش را از غربت زهرا بکش/ناله کرد و با قلم یک چادر خاکی کشید/گفتمش پس غربت زهرا کجای نقش بود؟/گریه کرد و زیر چادر غنچه ای پرپر کشید.........
بــــــــــــر حاشــــــــــیه بـــــــــرگ شـــــــــقایـــــــق بنـــــــــویســــــــــیدگــــــــــل طــــــاقـــــــــــت بیـــــــــــن در و دیــــــــــــوار نـــــــــــدارد.....
|+| نوشته شده توسط عشق من در 91/02/05  |
 حقیقت عشق
عشق واقعی هیچوقت نمیمیره ،این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره ،عشق خام و ناقص میگه: من دوستت دارم چون بهت نیاز دارم.. عشق کامل و واقعی میگه :بهت نیاز دارم چون دوستت دارم !!سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه اما قلب حکم میکنه چه شخصی در قلبت بمونه...
|+| نوشته شده توسط عشق من در 91/01/24  |
 غـــــــــرور
دخترک رفت ولی.. زیر لب این را گفت: او یقینأ پی معشوق خودش می آید،پسرک ماند ولی.. رو لبش زمزمه بود:مطمئنأ که پشیمان شده برمیگردد..عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز...
|+| نوشته شده توسط عشق من در 91/01/24  |
 همیشه اینگونه میماند...
یکی می ماند تا روزها و گریه ها را حساب کند،یکی می رود تا در قلبت بماند تا ابد... اشک هایت را پشت پایش بریزی،رسم رؤیا ها همین است...که تنها بمانی با اندوه خویش،روزها و گریه هارا به آسمان خالی ات سنجاق کنی،باید باور کنی که برنمیگردد ،که بگویی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته ای تا بتوانی هر صبح با یک شاخه گل ارزان،منتظرش بمانی..........
|+| نوشته شده توسط عشق من در 91/01/24  |
 چـــــــــرا عشــــــق...
عشق اگر خط موازی نیست،چیست؟یا کتاب جمله سازی نیست،چیست؟ عشق اگر مبنای خلق آدم است،پس چرا اینگونه گنگ و مبهم است،پس چرا خط موازی می شود؟ از چه رو،هر عشق،بازی می شود...؟؟
|+| نوشته شده توسط عشق من در 91/01/24  |
 تکه ای از شعرفروغ فرخزاد
گاه میپرسد که اندوهت ز چیست،فکرت آخر از چه رو آشفته است،بی سبب پنهان مکن این راز را،درد گنگی در نگاهت خفته است،گاه می نالد ز نزد دیگران،کاو دگر آن دختر دیروز نیست،آه آن خندان لب شاداب من،این زن افسرده مرموز نیست،گاه میگوید که کو آخر چه شد،آن نگاه مست و افسونکار تو،دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم،نیست پیدا بر لب تبدار تو،من پریشان دیده میدوزم به او،بی صدا نالم که اینست آنچه هست،خود نمیدانم که اندوهم ز چیست،زیر لب گویم چه خوش رفتم ز دست...
|+| نوشته شده توسط عشق من در 91/01/23  |
 احمدشاملو‏(‏نوروز‏)‏
سالی...نوروز...بی چلچله بی بنفشه می آید،جنبش سرد برگ نارنج بر آب،بی گردش مرغانه ی رنگین بر آینه،سالی...نوروز...بی گندم سبز و سفره می آید،بی پیغام خموش ماهی از تنگ بلور،بی رقص عفیف شعله در مردنگی،سالی...نوروز...همراه به در کوبی مردانی،سنگینی بار سال هاشان بر دوش،تا لاله سوخته به یاد آرد باز،نام ممنوع اش را،و تاقچه گناه،دیگر بار،با احساس کتاب های ممنوع،تقدیس شود،در معبر قتل عام،شمع های خاطره،افروخته خواهد شد،دروازه های بسته،به ناگاه،فراز خواهد شد،دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد،لبان فراموشی به خنده باز خواهد شد،وبهار،در معبری از غریو،تا شهر خسته پیش باز خواهد شد،سالی...آری...بی گاهان...نوروز...چنین آغاز خواهد شد...
|+| نوشته شده توسط عشق من در 90/12/28  |
 کـــــــــــــودکــــــــــــــی
چشم هایت را ببند ، به دوران کودکی ات برگرد ، 7ساله که بودی از زندگی چه میدانستی ؟ نگاهت معصوم بود و خنده های کودکانه ات از ته دل ، بچه که بودی حسادت ، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت ، دوست داشتنت پاک و بی ریا بود و بخشیدنت با رضایت ، چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس ... و این پایان تمام کدورت ها می شد ، و میخندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی ، چه شد؟؟ بزرگ شدی؟؟ نگاه معصومت سردرگم شد و خنده هایت از سر اجبار ، اگر حسود نشدی ، اگر کینه ای به دل نگرفتی ، و اگر متنفر نیستی ، یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی ، میبخشی درحالی که رنجیده ای ،با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمیخندی ، برگرد !! باز هم کودکی باش سبکبار ، گاهی دلت از سن و سالت میگیرد ، میخواهی کودک باشی ، کودکی که به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه میبرد و آسوده اشک میریزد ، بزرگ که باشی ، باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ... چه بی رحمانه تمام آرزو های کودکی مان را به دار قصاص آویختیم ، به حکم بزرگ شدنمان ...
|+| نوشته شده توسط عشق من در 90/12/26  |
 مـــــــــن
(من) ... چه دو حرفیه وسوسه انگیزیست ...این من... نه زیبایم...نه مهربانم ... نه عاشق و نه محتاج نگاهی ... فراری از دختران آهن پرست و پسران مانکن پرست ... فقط برای خودم هستم ... خوده خودم ...!!! مال خودم... صبور و عجول ... سنگین ... سرگردان ... مغرور ... قانع .... بایک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگی زیاد!!! و برای تویی که چهره های رنگ شده را میپرستی نه سیرت آدمی ،هیچ ندارم ... راهت را بگیر و برو . . .
|+| نوشته شده توسط عشق من در 90/12/22  |
 
 
بالا