In life live like this: Be happy but sympathetic Be simple but nice Intent but care fr Kind but serious Green but sincere Lover but sober... ********************** زندگی در صدف خویش گهر ساختن است در کف کوزه غم رفتن،نگداختن است هنر زنده دلان خواب و پریشانی نیست از همین خاک،جهان دگری ساختن است... ********************** تو را من چشم در راهم شباهنگام که میگیرنددر شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم تورا من چشم در راهم شباهنگام درآن دم که برجا دره ها چون مرده ماران خفتگان اند درآن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم تورا من چشم در راهم... ********************** مثل ساحل آرام باش تا مثل دریا بی قرارت باشند ********************** باد می وزد... میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی هم آسیاب بادی انتخاب با توست... ********************** �شت آن پنجره رو به افق پشت دروازه تردید و خیال لابه لای تن عریانی بید من در اندیشه آنم که تورا وقت دلتنگی خود دارم و بس.... ********************** وقتی از خوشحالی به هوا میپری حواست باشه کسی زمینو از زیر پات نکشه
باقلم می گویم:ای همزاد...ای همراه...ای هم سرشت-هردومان حیران بازی های دوران های زشت-شعرهایم را نوشتی دست خوش...اشک هایم را کجــــــــــــــــــــــاخواهی نوشت؟؟؟
از مترســـــــکی سؤال کردم : آیا از تنهــــــا شدن در این مـــــزرعه بیزار نشـــــــده ای؟پاسخـــــم داد: در ترسانــــــدن دیگران برای من لـــــــذت به یادموندنی اســــــت پس من از خود راضــــــی هستم و هرگــــــز از آن بیـــــزار نمی شوم!! اندکـــــــی اندیشیدم و سپــــــس گفتم:راست گفتـــــــی!من نیز چنین لـــــــذتی را تجربــــــه کرده بودم!! گفت:تو اشتـــــــباه میکنی...زیرا کســــــی نمی تواند چنیــــــــن لذتی را ببرد مگـــــر آنکه درونــــــش مانند من با کـــــــاه پرشده باشـــــــــد....!!!
(ممنون داداش آیدین گل)
پا به پای کودکی هایم بیا،
کفش هایت را به پا کن تا به تا،
قاه قاه خنده ات را ساز کن،
باز هم با خنده ات اعجاز کن،
خاله بازی کن به رسم کودکی،
با همان چادر نماز پولکی،
طعم چای و قوری گلدارمان،
لحظه های ناب و بی تکرارمان،
مادری از جنس باران داشتیم،
در کنارش خواب آسان داشتیم،
یا پدر اسطوره ی دنیای ما،
قهرمان باور زیبای ما،
قصه های هرشب مادربزرگ،
ماجرای بزبز قندی و گرگ،
غصه هرگز فرصت جولان نداشت،
خنده های کودکی پایان نداشت،
هرکسی رنگ خودش بی شیله بود،
ثروت هر بچه قدری تیله بود،
ای شریک نان و گردو و پنیر،
همکلاسی باز هم دستم بگیر...
بی تو با شمع،علی تا به سحر می سوزد/شمع میمیرد و او تا به سحر می سوزد/یک نفر مثل درختان سپیدار بلند/در خیالش همه شب بین دو در می سوزد...
حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود/خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود/ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه/گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود.....
گفتمش نقاش را از غربت زهرا بکش/ناله کرد و با قلم یک چادر خاکی کشید/گفتمش پس غربت زهرا کجای نقش بود؟/گریه کرد و زیر چادر غنچه ای پرپر کشید.........
بــــــــــــر حاشــــــــــیه بـــــــــرگ شـــــــــقایـــــــق بنـــــــــویســــــــــیدگــــــــــل طــــــاقـــــــــــت بیـــــــــــن در و دیــــــــــــوار نـــــــــــدارد.....
عشق واقعی هیچوقت نمیمیره ،این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره ،عشق خام و ناقص میگه: من دوستت دارم چون بهت نیاز دارم.. عشق کامل و واقعی میگه :بهت نیاز دارم چون دوستت دارم !!سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه اما قلب حکم میکنه چه شخصی در قلبت بمونه...
دخترک رفت ولی.. زیر لب این را گفت: او یقینأ پی معشوق خودش می آید،پسرک ماند ولی.. رو لبش زمزمه بود:مطمئنأ که پشیمان شده برمیگردد..عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز...
یکی می ماند تا روزها و گریه ها را حساب کند،یکی می رود تا در قلبت بماند تا ابد... اشک هایت را پشت پایش بریزی،رسم رؤیا ها همین است...که تنها بمانی با اندوه خویش،روزها و گریه هارا به آسمان خالی ات سنجاق کنی،باید باور کنی که برنمیگردد ،که بگویی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته ای تا بتوانی هر صبح با یک شاخه گل ارزان،منتظرش بمانی..........
عشق اگر خط موازی نیست،چیست؟یا کتاب جمله سازی نیست،چیست؟ عشق اگر مبنای خلق آدم است،پس چرا اینگونه گنگ و مبهم است،پس چرا خط موازی می شود؟ از چه رو،هر عشق،بازی می شود...؟؟
گاه میپرسد که اندوهت ز چیست،فکرت آخر از چه رو آشفته است،بی سبب پنهان مکن این راز را،درد گنگی در نگاهت خفته است،گاه می نالد ز نزد دیگران،کاو دگر آن دختر دیروز نیست،آه آن خندان لب شاداب من،این زن افسرده مرموز نیست،گاه میگوید که کو آخر چه شد،آن نگاه مست و افسونکار تو،دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم،نیست پیدا بر لب تبدار تو،من پریشان دیده میدوزم به او،بی صدا نالم که اینست آنچه هست،خود نمیدانم که اندوهم ز چیست،زیر لب گویم چه خوش رفتم ز دست...
سالی...نوروز...بی چلچله بی بنفشه می آید،جنبش سرد برگ نارنج بر آب،بی گردش مرغانه ی رنگین بر آینه،سالی...نوروز...بی گندم سبز و سفره می آید،بی پیغام خموش ماهی از تنگ بلور،بی رقص عفیف شعله در مردنگی،سالی...نوروز...همراه به در کوبی مردانی،سنگینی بار سال هاشان بر دوش،تا لاله سوخته به یاد آرد باز،نام ممنوع اش را،و تاقچه گناه،دیگر بار،با احساس کتاب های ممنوع،تقدیس شود،در معبر قتل عام،شمع های خاطره،افروخته خواهد شد،دروازه های بسته،به ناگاه،فراز خواهد شد،دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد،لبان فراموشی به خنده باز خواهد شد،وبهار،در معبری از غریو،تا شهر خسته پیش باز خواهد شد،سالی...آری...بی گاهان...نوروز...چنین آغاز خواهد شد...
چشم هایت را ببند ، به دوران کودکی ات برگرد ، 7ساله که بودی از زندگی چه میدانستی ؟ نگاهت معصوم بود و خنده های کودکانه ات از ته دل ، بچه که بودی حسادت ، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت ، دوست داشتنت پاک و بی ریا بود و بخشیدنت با رضایت ، چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس ... و این پایان تمام کدورت ها می شد ، و میخندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی ، چه شد؟؟ بزرگ شدی؟؟ نگاه معصومت سردرگم شد و خنده هایت از سر اجبار ، اگر حسود نشدی ، اگر کینه ای به دل نگرفتی ، و اگر متنفر نیستی ، یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی ، میبخشی درحالی که رنجیده ای ،با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمیخندی ، برگرد !! باز هم کودکی باش سبکبار ، گاهی دلت از سن و سالت میگیرد ، میخواهی کودک باشی ، کودکی که به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه میبرد و آسوده اشک میریزد ، بزرگ که باشی ، باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ... چه بی رحمانه تمام آرزو های کودکی مان را به دار قصاص آویختیم ، به حکم بزرگ شدنمان ...
(من) ... چه دو حرفیه وسوسه انگیزیست ...این من... نه زیبایم...نه مهربانم ... نه عاشق و نه محتاج نگاهی ... فراری از دختران آهن پرست و پسران مانکن پرست ... فقط برای خودم هستم ... خوده خودم ...!!! مال خودم... صبور و عجول ... سنگین ... سرگردان ... مغرور ... قانع .... بایک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگی زیاد!!! و برای تویی که چهره های رنگ شده را میپرستی نه سیرت آدمی ،هیچ ندارم ... راهت را بگیر و برو . . .